تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

 

تنها بازمانده‌ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد.

 او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.

 اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی

آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا

خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.

 اما

  روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود

 به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به

سوی آسمان میرود.متاَسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست

رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.

 فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟"

 صبح روز بعد

  با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده

بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید:"شما ها از کجا

فهمیدید من در اینجا هستم؟"

 آنها جواب دادند:" ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم."

 وقتی اوضاع خراب می شود

  نا امید شدن آسان است.ولی ما نباید دلمان را ببازیم

 چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

  پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد:

 ممکن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را

 به کمک می خواند.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩ توسط نرسیس

جمعه 11/11/2011

عزیز فاطمه

در این روز جمعه

که همه ارقام تاریخ میلادی به احترامت قیام کرده اند

قیام کن تا مبنای تاریخ را از نو بنا کنی.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٠ توسط نرسیس
درباره وبلاگ
رفته بودم سر حوض /تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب / آب در حوض نبود / ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن وبگو ماهی ها حوضشان بی آب است / باد می رفت به سر وقت چنار / من به سر وقت خدا می رفتم./////// کسی می گوید: سر خود بالا کن، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم، به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست، خداست.
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin