خداوندا

تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

درود بر تو
اى هشتمین سپیده
-
اگر از سایه ساران درود مى پذیرى-
باران نیز به اِزاى تو پاک نیست.
و بر ما درود
-
اگر فاصله خویشتن تا تو را ،
تنها بتوانیم دید-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ایم!

 

گل مُهره هاى ضریحت
دلهاى بیرون تپیده ما
تبلور فلزى ایمان است.
چنان گسترده اى
که جز از حلقه ضریحت نمى توان دید !
تو را باید تقسیم کرد
آن گاه به تماشا نشست
خاک تو ، گستره همه کائنات
و پولاد ضریحت
قفسى ست
که ما
یارایى خود را
در آن به دام انداخته ایم
تو سرپوش نمى پذیرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراکمان از تو
که بر چهره مى داریم

 

على موسوى گرمارودى

 

 

مگذار مرا در این هیاهو بانو

تنها و غریب و سر به زانو بانو

ای کاش ضمانت دلم را بکنی

تکرار قشنگ بچه اهو بانو

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نرسیس نظرات () |

 

بچه که بودم بین کتابای بابا یه کتاب بود که نثر مسجع و آهنگینش  واسم اونقدر دلنشین بود که بار ها وبارها خوندم وحفظ شدم .اما حالاکه بزرگ شدم یکی از داستانهای اون کتاب آن  چنان منقلبم می کنه که تمام اندیشه هام بر باد می ده.

 

داستان آنکه گوی قضا به میدان رضا برد واز یک یک اندام او آواز می آمد «اناالحق»

 

پس‌ دستش‌ جدا کردند. خنده‌ بزد. گفتند خنده‌ چیست‌؟ گفت‌: دست‌ از آدمی‌ بسته‌ باز کردن‌ آسان‌ است‌، مرد آن‌ است‌ که‌ دست‌ صفات‌ که‌ کلاه‌ همت‌ از تارک‌ عرش‌ در می‌کشد قطع‌ کند .

 

پس‌ پاهایش‌ بریدند. تبسمی‌ کرد. گفت‌: بدین‌ پای‌ سفر خاکی‌ می‌کردم‌، قدمی‌ دیگر دارم‌ که‌ هم‌اکنون‌ سفر دو عالم‌ بکند، اگر توانید آن‌ قدم‌ را ببرید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نرسیس نظرات () |

Design By : nightSelect.com