خداوندا

تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

باید امشب بروم

من که از باز ترین پنجره بامردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی  عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بر دارم

وبه سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

 

 سهراب

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط نرسیس نظرات () |

Design By : nightSelect.com