خداوندا

تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

گل دنیا سراب است بخند

ان خدایی که بز رگش خواندی

به خدا مثل تو تنها ست بخند

 

نه خدا تنها نیست

اگه خدا تنها ست پس چرا

 


در ان زمان که صد هزار عجایب بر موسی تاختن اورد وحیران شد او را از این عالم به ان عالم بردند .

عالمی حیات در حیات        روح در روح        نور در نور      ذوق در ذوق  موج می زد و لمعان می کرد 

گفت:

یارب ما ازاین عالمیم .شهر ما این است معدن ما این است .از این کان ومعدن بی پایان  نقده ی وجود ما را بدان بازار طراران چرا بردی؟چه حکمت  بود چنین گوهر نفیس را بدان عالم خسیس بردن؟  

خداوند گفت :

     ((ای موسی . گنجی بودم پنهان  خواستم که مرا بشناسند.))

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٤ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط نرسیس نظرات () |

Design By : nightSelect.com