خداوندا

تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

 

بچه که بودم بین کتابای بابا یه کتاب بود که نثر مسجع و آهنگینش  واسم اونقدر دلنشین بود که بار ها وبارها خوندم وحفظ شدم .اما حالاکه بزرگ شدم یکی از داستانهای اون کتاب آن  چنان منقلبم می کنه که تمام اندیشه هام بر باد می ده.

 

داستان آنکه گوی قضا به میدان رضا برد واز یک یک اندام او آواز می آمد «اناالحق»

 

پس‌ دستش‌ جدا کردند. خنده‌ بزد. گفتند خنده‌ چیست‌؟ گفت‌: دست‌ از آدمی‌ بسته‌ باز کردن‌ آسان‌ است‌، مرد آن‌ است‌ که‌ دست‌ صفات‌ که‌ کلاه‌ همت‌ از تارک‌ عرش‌ در می‌کشد قطع‌ کند .

 

پس‌ پاهایش‌ بریدند. تبسمی‌ کرد. گفت‌: بدین‌ پای‌ سفر خاکی‌ می‌کردم‌، قدمی‌ دیگر دارم‌ که‌ هم‌اکنون‌ سفر دو عالم‌ بکند، اگر توانید آن‌ قدم‌ را ببرید.

 


 

تالیف محمّد بن‌ ابی‌ بکر ملقب‌ به‌ فریدالدّین‌ و مشهور به‌ عطّار نیشابوری (قرن‌ ششم‌ هجری‌)

... آن‌ شیر بیشه‌ی‌ تحقیق‌، آن‌ شجاع‌ صفدرصدیق‌، آن‌ غرقه‌ی‌ دریای‌ مواج‌، حسین‌ منصور حلاج‌... کار او کاری‌ عجب‌ بود و واقعات‌ غرایب‌ که‌ خاص‌ او را بود که‌ هم‌ در غایت‌ سوز و اشتیاق‌ بود و در شدت‌ لهب‌ و فراق‌ و بی‌قرار و شوریده ‌روزگار بود و عاشق‌ صادق‌ و پاک‌باز؛ و جّد و جهدی‌ عظیم‌ داشت‌ و ریاضتی‌ و کرامتی‌ عجب‌؛ و عالی‌همّت‌ و رفیع‌قدر بود.

او را تصانیف‌ بسیار است‌ به‌ الفاظ ‌مشکل‌، در حقایق‌ و اسرار و معانی‌ محبت‌ کامل‌ و فصاحت‌ و بلاغتی‌ داشت‌ که‌ کس‌ نداشت‌ و دقت‌ نظر و فراستی‌ داشت‌ که‌ کس‌ را نبود و اغلب‌ مشایخ‌ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف‌ قدمی‌ نیست‌ مگر عبدالله خفیف‌ و شبلی‌ و ابوالقاسم‌ قشیری‌ و جمله‌ی‌ متأخران‌ الاماشاءالله که‌ او را قبول‌ کردند و ابوسعید ابوالخیر... و شیخ‌ ابوالقاسم‌ گرگانی‌ و شیخ‌ ابوعلی‌ فارمدی‌ و امام‌ یوسف‌ همدانی‌... در کار او سیری‌ داشته‌اند و بعضی‌ در کار او متوقف‌اند، چنان‌که‌ استاد ابوالقاسم‌ قشیری‌ گفت‌ در حق‌ او که‌ اگر مقبول‌ بُوَد به‌ رد خلق‌ مردود نگردد و اگر مردود بُوَد به‌ قبول‌ خلق ‌مقبول‌ نشود. و باز بعضی‌ او را به‌ سِحر نسبت‌ کردند و بعضی‌ اصحاب‌ِ ظاهر به‌ کفر منسوب‌ گردانیدند و بعضی‌ گویند اصحاب‌ حلول‌ بود و بعضی‌ گویند تولّی‌ به‌ اتحاد داشت‌. اما هر که‌ به‌ وی‌ بوی‌ توحید رسیده‌ باشد هرگز او را خیال‌ حلول‌ و اتحاد نتواند افتاد و هر که‌ این‌ سخن‌ گوید سرش‌ از توحید خبر ندارد و شرح‌ این‌ طولی ‌دارد، این‌ کتاب‌ جای‌ آن‌ نیست‌.

...اما حسین‌ منصور از بیضاء فارس‌ بود و در واسط‌ پرورده‌ شد و ابوعبدالله خفیف‌ گفته‌ است‌ که‌ حسین‌ منصور عالمی‌ ربانی‌ است‌ و شبلی‌ گفته‌ است‌ که‌ من‌ و حلاج‌ یک‌ چیزیم‌، اما مرا به‌ دیوانگی‌ نسبت‌ کردند خلاص‌ یافتم‌ و حسین‌ را عقل‌ او هلاک‌ کرد.

...اما بعضی‌ مشایخ‌ او را مهجور کردند، نه‌ از جهت‌ مذهب‌ و دین‌ بود بلکه‌ از آن ‌بود که‌ ناخشنودی‌ مشایخ‌ از سرمستی‌ او این‌ بار آورد و چنان‌که‌ اول‌ به‌ تستر آمد به‌خدمت‌ شیخ‌ سهل‌بن‌ عبدالله و دو سال‌ در صحبت‌ او بود؛ پس‌ عزم‌ بغداد کرد و اول‌سفر او در هجده‌ سالگی‌ بود. پس‌ به‌ بصره‌ شد و به‌ عمر و بن‌ عثمان‌ پیوست‌ و هژده‌ماه‌ در صحبت‌ او بود.  

نقل است‌ که‌ در پنجاه‌ سالگی‌ گفت‌ که‌ تا کنون‌ هیچ‌ مذهب‌ نگرفته‌ام‌. اما از هر مذهبی‌ آن‌چه‌ دشوارتر است‌ بر نفس‌ اختیار کرده‌ام‌ و امروز که‌ پنجاه‌ ساله‌ام‌ نماز کرده‌ام‌ و هر نمازی‌ عسلی‌ کرده‌ام‌.

...نقل است‌ که‌ یکی‌ به‌ نزدیک‌ او آمد، عقربی‌ دید که‌ گِرد او می‌گشت‌، قصد کشتن‌ کرد، حلاج‌ گفت‌ دست‌ از وی‌ بدار که‌ دوازده‌ سال‌ است‌ که‌ تا او ندیم‌ ماست‌ و گِرد ما می‌گردد.

نقل است‌ که‌ شب‌ اول‌ که‌ او را حبس‌ کردند؛ بیامدند او را در زندان‌ ندیدند،جمله‌ی‌ زندان‌ بگشتند کس‌ را ندیدند. شب‌ دوم‌ نه‌ او را دیدند و نه‌ زندان‌. هر چند زندان‌ را طلب‌ کردند ندیدند. شب‌ سوم‌ او را در زندان‌ دیدند، گفتند شب‌ اول‌ کجا بودی‌ و شب‌ دوم‌ زندان‌ و تو کجا بودیت‌، اکنون‌ هر دو پدیده‌ آمدیت‌، این‌ چه‌ واقعه‌است‌؟ گفت‌: شب‌ اول‌ من‌ به‌ حضرت‌ بودم‌، از آن‌ نبودم‌؛ و شب‌ دوم‌ حضرت‌ این‌جا بود، از آن‌ هر دو غایب‌ بودیم‌؛ شب‌ سوم‌ باز فرستادند مرا برای‌ حفظ‌ شریعت‌؛ بیایید و کار خود کنید.

نقل است‌ که‌ در شبانروزی‌ در زندان‌ هزار رکعت‌ نماز کردی‌، گفتند می‌گویی‌ که‌ من ‌حق‌ام‌ این‌ نماز  که را می‌کنی‌؟ گفت‌: ما دانیم‌ قدر ما.

نقل است‌ که‌ در زندان‌ سیصد کس‌ بودند، چون‌ شب‌ درآمد گفت‌: از زندانیان‌ شما را خلاص‌ دهم‌. گفتند: چرا خود را نمیدهی‌؟ گفت‌: ما در بند خداوندیم‌ و پاس‌ سلامت‌ می‌داریم‌، اگر خواهیم‌ به‌ یک ‌اشارت‌ همه‌ بندها بگشاییم‌. بس‌ به‌ انگشت‌ اشاره‌ کرد، همه‌ بندها از هم‌ فروریخت‌، ایشان‌ گفتند: اکنون‌ کجا رویم‌ که‌ در زندان‌ بسته‌ است‌. اشارتی‌ کرد رخنه‌ها پدید آمد. گفت‌: اکنون‌ سر خویش‌ گیرید، گفتند: تو نمی‌آیی‌. گفت‌: ما را با او سری‌ است‌ که‌ جز بر سر دار نمی‌توان‌ گفت‌. دیگر روز گفتند: زندانیان‌ کجا رفتند. گفت‌: آزاد کردیم‌. گفتند: تو چرا نرفتی‌؟ گفت‌: حق‌ را با من‌ عتابی‌ است‌، نرفتم‌. این‌ خبر به‌ خلیفه‌ رسید. گفت‌ فتنه‌ خواهد ساخت‌. او را بکشید یا چوب‌ بزنید تا از این‌ سخن‌ برگردد. سیصد چوب‌ بزدند. به‌ هر چوبی‌ که‌ می‌زدند آوازی‌ فصیح‌ می‌آمد که‌«لاتخف‌ یا ابن‌ منصور».

شیخ‌ عبدالجلیل‌ صفّار گوید که‌ اعتقاد من‌ در آن‌ چوب‌ زننده‌ بیش‌ از اعتقاد من‌ در حق‌ حسین‌ منصور بود، از آن‌که‌ تا آن‌ مرد چه‌ قوّت‌ داشته‌ است‌ در شریعت‌ که ‌چنان‌ آواز صریح‌ می‌شنید و دست‌ او نمی‌لرزید و همچنان‌ می‌زد.

پس‌ دیگر بار حسین‌ را بردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی‌ گرد آمدند و او چشم ‌گرد می‌آورد و می‌گفت‌: «حق‌، حق‌، حق‌، اناالحق!‌»

نقل است‌ که‌ درویشی‌ در آن‌ میان‌ ازو پرسید که‌ عشق‌ چیست‌؟ گفت‌: امروز بینی‌ و فردا بینی‌، پس‌ فردا بینی‌. آن‌ روزش‌ بکشتند و دیگر روزش‌ بسوخته‌ و سوم‌ روزش‌ به‌باد بردادند؛ یعنی‌ عشق‌ این است‌.

خادم‌ او را در آن‌ حال‌ وصیتی‌ خواست‌. گفت‌: نفس‌ را به‌ چیزی‌ مشغول‌ دار که‌ کردنی‌ بود و اگر نه‌ او تو را به‌ چیزی‌ مشغول‌ دارد که ‌ناکردنی‌ بود، که‌ در این‌ حال‌ با خود بودن‌ کار اولیاست‌.

پسرش‌ گفت‌ مرا وصیتی‌ کن‌. گفت‌: چون‌ جهانیان‌ در اعمال‌ کوشند تو در چیزی‌ کوش‌ که‌ ذره‌ای‌ از آن‌ به‌ از مدار اعمال‌ جن‌ و انس‌ بود و آن‌ نیست‌ اّلا علم‌ حقیقت‌.

پس‌ در راه‌ که‌ می‌رفت‌ می‌خرامید دست‌اندازان‌ و عیاروار می‌رفت‌ با سیزده‌ بند گران‌. گفتند این‌ خرامیدن ‌چیست‌؟ گفت‌: زیرا که‌ به‌ نحرگاه‌ می‌روم‌ و نعره‌ می‌زد...

چون‌ دوری‌ چند بگذشت‌، شمشیر و نطع‌ خواست‌؛ چنین‌ باشد سزای‌ کسی‌ که‌با اژدها در تموز خمر کهنه‌ خورد. چون‌ به‌ زیر دارش‌ بردند به‌ باب‌الطاق‌ قبله‌ بر زد و پای‌ بر نردبان‌ نهاد. گفتند حال‌ چیست‌؟ گفت‌: معراج‌ مردان‌ سر دار است‌. پس ‌میزری‌ در میان‌ داشت‌ و طیلسانی‌ بر دوش‌. دست‌ برآورد و روی‌ به‌ قبله‌ی‌ مناجات‌کرد و گفت‌ آن‌چه‌ او داند کس‌ نداند. پس‌ بر سر دار شد. جماعت‌ مریدان‌ گفتند چه ‌گویی‌ در ما که‌ مریدانیم‌ و این‌ها که‌ منکرند و ترا به‌ سنگ‌ خواهند زد. گفت‌: ایشان‌ را دو ثواب‌ است‌ و شما را یکی‌. از آن‌که‌ شما را به‌ من‌ حسن‌ ظنی‌ بیش‌ نیست‌ و ایشان‌از قوت‌ توحید به‌ صلابت‌ شریعت می‌جنبند و توحید در شرع‌ اصل‌ بود و حسن‌ ظن‌ فرع‌.

پس‌ هر کسی‌ سنگی‌ می‌انداختند. شبلی‌ موافقت‌ را گلی‌ انداخت‌. حسین‌ منصور آهی‌ کرد. گفتند ازین‌ همه‌ سنگ‌ هیچ‌ آه‌ نکردی‌، از گلی‌ آه‌ کردن‌ چه‌ معنی‌ است‌؟ گفت‌: از آن‌که‌ آن‌ها نمی‌دانند معذوراند، ازو سختم‌ می‌آید که‌ او می‌داند که‌ نمی‌باید انداخت‌.

پس‌ دستش‌ جدا کردند. خنده‌ بزد. گفتند خنده‌ چیست‌؟ گفت‌: دست‌ از آدمی‌ بسته‌ باز کردن‌ آسان‌ است‌، مرد آن‌ است‌ که‌ دست‌ صفات‌ که‌ کلاه‌ همت‌ از تارک‌ عرش‌ در می‌کشد قطع‌ کند.

پس‌ پاهایش‌ بریدند. تبسمی‌ کرد. گفت‌: بدین‌ پای‌ سفر خاکی‌ می‌کردم‌، قدمی‌ دیگر دارم‌ که‌ هم‌اکنون‌ سفر دو عالم‌ بکند، اگر توانید آن‌ قدم‌ را ببرید.

پس‌ دو دست‌ بریده‌ خون‌آلود در روی‌ درمالید تا هر دو ساعد و روی‌ خون‌آلود کرده.‌ گفتند این‌ چرا کردی؟. گفت‌: خون‌ بسیار از من‌ برفت‌ و دانم‌ که‌ رویم‌ زرد شده‌ باشد شما پندارید که‌ زردی‌ من‌ از ترس‌ است‌، خون‌ در روی‌ مالیدم‌ تا در چشم‌ شما سرخ‌ روی‌ باشم‌ که‌ گلگونه‌ی‌ مردان‌ خون ‌ایشان‌ است‌. گفتند اگر روی‌ را به‌ خون‌ سرخ‌ کردی‌ ساعد باری‌ چرا آلودی‌؟ گفت‌: وضو می‌سازم‌. گفتند: چه‌ وضو؟ گفت‌... در عشق‌ دو رکعت‌ است‌ که‌ وضوی‌ آن‌ درست‌ نیاید الا به‌ خون‌.

پس‌ چشم‌هایش‌ برکندند. قیامتی‌ از خلق‌ برآمد. بعضی‌ می‌گریستند و بعضی‌ سنگ‌ می‌انداختند. پس‌ خواستند که‌ زبانش‌ ببرند. گفت‌:چندان‌ صبر کنید که‌ سخنی‌ بگویم‌. روی‌ سوی‌ آسمان‌ کرد و گفت‌: الهی‌ بدین‌ رنج‌ که‌برای‌ تو بر من‌ می‌برند محرومشان‌ مگردان‌ و از این‌ دولتشان‌ بی‌نصیب‌ مکن‌. الحمدلله که‌ دست‌ و پای‌ من‌ ببریدند در راه‌ تو و اگر سر از تن‌ باز کنند در مشاهده ی ‌جلال‌ تو بر سر دار می‌کنند.

پس‌ گوش‌ و بینی‌ بریدند و سنگ‌ روان‌ کردند. عجوزه‌ای‌ با کوزه ای در دست‌ می‌آمد، چون‌ حسین‌ را دید گفت‌ زنید و محکم‌ زنید تا این ‌حلاجک‌ رعنا را با سخن‌ خدای‌ چه‌ کار.

آخر سخن‌ حسین‌ این‌ بود که‌ گفت ‌«حب‌ الواحد افراد الواحد»... پس‌ زبانش‌ ببریدند.

و نماز شام‌ بود که‌ سرش‌ ببریدند و در میان‌ سربریدن‌ تبسمی‌ کرد و جان‌ بداد.

و مردمان‌ خروش‌ کردند و حسین‌ گوی ‌قضا به‌ پایان‌ میدان‌ رضا برد و از یک‌ یک‌ اندام‌ او آواز می‌آمد که‌ «اناالحق!‌»

روز دیگر گفتند این‌ فتنه‌ بیش‌ از آن‌ خواهد بود که‌ در حالت‌ حیوة‌ بود، پس‌ اعضای‌ او بسوختند. از خاکستر آواز «اناالحق‌» می‌آمد. چنان‌که‌ در وقت‌ کشتن‌ هر قطره‌ خون‌ او که‌ می‌چکید الله پدید می‌آمد. درماندند، به دجله‌ انداختند، بر سر آب‌ همان‌ اناالحق ‌می‌گفت‌. پس‌ حسین‌ گفته‌ بود چون‌ خاکستر ما در دجله‌ اندازند بغداد را از آب‌ بیم ‌بود که‌ غرق‌ شود؛ خرقه‌ی‌ من‌ پیش‌ آب‌ باز برید و اگر نه‌ دمار از بغداد برآرد. خادم‌ چون‌ چنان‌ دید خرقه‌ی‌ شیخ‌ را بر لب‌ دجله‌ آورد تا آب‌ برقرار خود رفت‌ و خاکسترخاموش‌ شد. پس‌ خاکستر او را جمع‌ کردند و دفن‌ کردند و کس‌ را از اهل‌ طریقت ‌این‌ فتوح‌ نبود.

بزرگی‌ گفت‌ ای‌ اهل‌ طریق‌ معنی‌ بنگرید که‌ با حسین‌ منصور چه‌ کردند تا با مدعیان‌ چه‌ خواهند کردن‌. عباسه‌ی‌ طوسی‌ گفته‌ است‌ که‌ فردای‌ قیامت ‌در عرصات‌ منصور حلاج‌ را به‌ زنجیر بسته‌ می‌آورند، اگر گشاده‌ بود جمله‌ی‌ قیامت ‌به‌ هم‌ برزند.

بزرگی‌ گفت‌ آن‌ شب‌ تا روز زیر آن‌ دار بودم‌ و نماز می‌کردم.‌ چون‌ روز شد هاتفی‌ آواز داد که‌... «او را اطلاع‌ دادیم‌ بر سری‌ از اسرار خود، پس‌ کسی‌ که‌ سر ملوک‌ فاش‌ کند سزای‌ او این است‌.»

نقل است‌ که‌ شبلی‌ گفت‌ آن‌ شب‌ به‌ سر گور او شدم‌ تا بامداد نماز کردم‌، سحرگاه ‌مناجات‌ کردم‌ و گفتم‌ الهی‌ این‌ بنده‌ی تو بود مؤمن‌ و عارف‌ و موحد، این‌ بلا با او چرا کردی‌؟ خواب‌ بر من‌ غلبه‌ کرد. به‌ خواب‌ دیدم‌ که‌ قیامت‌ است‌ و از حق‌ فرمان‌ آمدی‌ که‌ این‌ از آن‌ کردم‌ که‌ سّر ما با غیر گفت‌.

نقل است‌ که‌ شبلی‌ گفت‌ منصور را به‌ خواب‌ دیدم‌ گفتم‌ خدای‌ تعالی‌ با این‌ قوم‌ چه‌ کرد؟ گفت‌ بر هر دو گروه‌ رحمت‌ کرد. آن‌که‌ بر من‌ شفقت‌ کرد مرا بدانست‌ و آن‌که‌ عداوت‌ کرد مرا ندانست‌ از بهر حق‌ عداوت‌ کرد به ایشان‌ رحمت‌ کرد که‌ هر دو معذور بودند.

و یکی‌ دیگر به‌ خواب‌ دید که‌ در قیامت‌ ایستاده‌ جامی‌ در دست‌ و سر بر تن‌ نه‌. گفت‌ این‌ چیست‌؟ گفت‌ این‌ جام‌ به‌ دست‌ سربریدگان‌ می‌دهد.

نقل است‌ که‌ چون‌ او را بر دار کردند ابلیس‌ بیامد و گفت‌ یکی‌ «انا»تو گفتی‌ و یکی‌ من‌. چونست‌ که‌ از آن‌ تو رحمت‌ بار آورد و از آن‌ من‌ لعنت‌. حلاج ‌گفت‌: تو «اَنا» به‌ درِ خود بردی‌ و من‌ از خود دور کردم‌، مرا رحمت‌ آمد و ترا نه‌. چنان‌که‌ دیدی‌ و شنیدی‌، تا بدانی‌ که‌ منی‌ کردن‌ نه‌ نیکوست‌ و منی‌ از خود دورکردن‌ به غایت‌ نیکوست‌...»


 

 

:

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نرسیس نظرات () |

Design By : nightSelect.com