خداوندا

تو همه وما هیچ سخن این است بر ما مپیچ.

زان یار دلنوازم شکر یست با شکایت

گرنکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

 

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گو یی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

چشمت به غمزده ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان و ین راه بی نهایت

 ﴿حافظ﴾

 

 

 

 

کارهای بزرگ را مردان شرو ع می کنند

 و زنان به پایان می رسانند

نمونه ی آن واقعه ی کربلاست.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نرسیس نظرات () |

Design By : nightSelect.com