حد من نیست ثنا یت گفتن (جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار)

خارکش پیری با دلق درشت

 

پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت

 

هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت

کای فرازنده‌ی این چرخ بلند!

 

وی نوازنده‌ی دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن

 

چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی

 

تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن

 

گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

 

رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش

 

گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام

 

دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای

 

عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که: «چه عزت زین به

 

که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام

 

نان و آبی (که) خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت

 

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

 

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام

 

عز آزادی و آزادگی‌ام»

 
 
/ 4 نظر / 206 بازدید
anargool

سلام عزیزم مرسی از حضورت من لینکت کردم[ماچ]

anargool

مرسی عزیزم از نظرای خوبت یه وقت هایی تناقض ها خودش زیبایی ایجاد میکنه ولی بازم از نظرت خوشحالم[قلب][ماچ]

anargool

بی وفا! این روزها نه مجالی برای دلتنگی دارم، نه حوصله اش را... ولی با این همه گاه گاهی دلم هوای تو را می کند...!!!

بنده خدا

[گاوچران][گل][قلب]ممنون .درود بر تو که حتی نگارش این احساس از ذات مقدس تو نشات گیرد.جالبه خالق به مخلوق بدین سان آرامش میده .رکص زیبای کلام در غالب احساس .